چگونه و چطور مردم در اعتراض‌های چند ماه گذشته، روشنفکری ایرانی را از مرجعیت کنار گذاشتند؟

محمدجواد غلامرضاکاشی؛ استاد فلسفه سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی

روشنفکران ایرانی مانند خیلی گروه‌های دیگر اجتماعی در این جنبش شوکه شدند. حتی دچار نوعی بلاتکلیفی شــدند. بهنوعی به موقعیتی پرتاب شــدند که خیلی مشخصات آن موقعیت را به‌درستی نمی‌شناسند. بحث بر سر این‌شد که اصلاً روشنفکری کردن دیگر یعنی‌ چه؟ روشــنفکران باید چه کننــد؟ فکر میکنم این موضوعی است که پاسخ دادن به آن به‌ کمی زمان نیاز دارد. چون با موقعیت ناشــناخته‌ای مواجه هستیم. اینکه از روشنفکران خواسته شود از جنبش‌ها حمایت کنند، کار اصلی روشـنفکری نبوده است. روشنفکران گاهی چنین کرده‌اند و گاهی نکرده‌اند اما به هر حال نقش اصلی که در فرآیندهای تاریخی بازی کرده‌اند این نبوده که یک جنبش شکل بگیرد و بعد اینها حمایت کنند،بیانیه بدهند و کف خیابان حضور پیدا کنند. این کار را قبلاً کرده‌اند یا نکرده‌اند اما کار اصلی روشنفکران این نبوده است. آن چیزی که شـأن و موقعیت اصلی روشنفکری را در تاریخ یکصدواندی سال‌گذشته نمایان می‌کند این اسـت که روشنفکران ایدئولوگ جنبش‌ها بوده‌اند. قبل از هر جنبش اجتماعی، میراث و ســرمایه کلامی را روشنفکران تولید کرده‌اند، بعد این جنبش‌ها به شکلی صورت مادی شده و عینی شده آن سرمایه‌های کلامی بوده‌اند. تاکنون چنین بوده است. این سرمایه‌های کلامی در طول این تاریخ یک قرن‌ونیم گذشته معمولا در قفسـه‌بندی‌های نظری و ایدئولوژیک خاصی هم جا می‌گرفت. اسلامگرا، چپ، لیبرال یا ناسیونالیست بوده ولی به‌هرحال،روشنفکران مثل بنگاهی تولیدی‌بوده‌اند. می‌توانیم بگوییم روشنفکران، بنگاه‌های‌ تولیدی سرمایه‌های کلامی بوده‌اند و این سرمایه‌های کلامی را ســاخته‌اند. جمعی اقلی از حواریون اولیه حول‌وحوش این سـرمایه‌های کلامی شکل گرفته و بعد دایره بخت ناگهان جــوری چرخیده کـه یکی از این ســرمایه‌های کلامی اولویت پیدا کرده و آن اقل به اکثر تبدیل شـده و یک جنبش قدرتمند اجتماعی زیر ســایه یک الگوی ایدئولوژیک خاص شـکل گرفته است. این اتفاقی بوده که تاکنون  یک قرن‌ونیم اخیر در ایران رخ داده است.

پشــت هر جنبش یک ایدئولوگ دیده‌اید و پشت هر جریان اجتماعی مجموعه‌ای از آموزه‌ها و مفاهیم‌وجود داشته است و بعد اینها از میان توده‌های مردم سربازگیری کرده‌اند و ساختارهای قدرت را تحت تاثیر قرار داده‌اند. چیزی که در این جنبش شوک‌آور بود این بود که جنبشی شکل گرفت که هیچ روشنفکری در جامعه امروز ایران نمی‌تواند مدعی شود آنچه در ایران رخ داده،تداوم چیزی بوده که او می‌گفته است. ناگهان می‌بینید تمام روشنفکران دینی، غیردینی، چپ و ناسیونالیست حاشیه پرتاب می‌شوند. چندان به چیزی گرفته نمی‌شوند و این یک‌موقعیت واقعاً بدیعی است. البته فقط روشــنفکران نیستند. امروز هیچ روحانی، روشنفکر و نشـریه و بیانیه‌ای خصلت‌نمای این جنبش نیسـت. نظرم این است که سوال امروز این نیست که چرا روشــنفکران منفعل بوده‌اند یا نبوده‌اند یا آنکه از مردم حمایت کرده‌اند یا نه؟ اصلاً روشـنفکری نمی‌داند کیست جایش در این جریان اجتماعی سیاسی‌ کنونی کجاست؟ مقداری تأمل کردن روی این موضوع برای شناخت سرشتی جنبش احیای‌شان از دست‌روشنفکری راهگشاست. می‌دانید فیلسوفان مدرن در قلمروهای مختلف از مفهوم بیگانگی انســان در دنیای مـدرن به انحای مختلف حرف زده‌اند و فکر سیاســی یک صد اخیر ایران هم طرح شـده و ریشه‌هایش هم از فلسفه سیاسی آغازین مدرنیته است.

روشنفکران چه کردند؟

ما روشنفکران ایرانی طی دهه‌های اخیر در تحولات کلان اجتماعی انقلاب تا اصلاحات و... نقش فیلتری را داشتیم که انرژی آن نفت برای گرم کردن تنور‌ تنازعات عرصه سیاست تبدیل به شــعله می‌کردیم. معلوم هم نبود این تنازعات عرصه سیاست و اصلاً قرار نبود و چگونه و به چه کیفیتی رنجی را کم و دردی را دوا کند. روشنفکران در جریان هر تحول و جنبش اجتماعی چنین می‌کردند؛ مثلاً بعد از انقلاب گفتیم حق‌ها آمدند و باطل‌ها رفتند ولی هنوز آن آلام به قوت خود باقی است و کمی گذشت، دیدیم آلام تشدید هم شد. مُراد آنکه بیگانگی گسلی بین ساختارهای زبانی موضوعیت یافته در عرصه جامعه- سیاســت و روشـنفکران وجود دارد. صورت‌بندی تئوریک تحول‌ها اجتماعی و تامین سرمایه کلامی آنچه در زندگی اجتماعی می‌گذرد و در این تبیین حمایت عدم حمایت روشنفکر از جنبش‌های مساله بعدی است.علی‌الاصول خود را در این موقعیت می‌شناسد که من سلطان قلمرو زبانم! نه مردم این ســرمایه را دارند و نه بازیگران فعال عرصه سیاست. تنها گروهی که سرمایه زبانی دارند،روشنفکران هستند.

نمی‌خواهم تلاش‌های روشنفکران را بی‌ارزش کنم. مباحث فکری ارزش‌های بسـیار زیاد و متنوعــی دارند اما می‌خواهم به قول زبان‌شناســان که می‌گویند language in use بگویم، روشنفکران این یوز. یعنی روشنفکر مانند ادویه است و نقش پراکتیکال در عرصه سیاست دارد. به این وجهه از فعالیت روشـنفکران نقد وارد اســت وگرنه منشأ خدمات بسیاری بودند. از این حیث که نقشــی در میدان عملــی و پرکتیکال زندگی سیاســی ایفا می‌کنند مورد نقد هستند. توهم‌هایی در ذهن و نظر مردم دامن می‌زنند به خیال اینکه اگر آنچه بشـود که روشنفکر جماعت می‌گویند خوب لابد آلام ما مردمان هم درمان می‌شـود. حال آنکه چنین نیست و به این اعتبار دیگر روشــنفکران آن مرجعیت سال‌های انقلاب، اصلاحات و... را ندارند. از سـویی هم شاهد خلق چهره‌های جدید فعال عرصه‌های قدرت و تنازع سیاســی هستیم، چهره‌هایی از میان زن‌ها و مردهای بازیگر، ورزشکار هم این مرجعیت روشنفکران را چالش کشیده است؛ الان به دست افرادی از این جنس است که انرژی برای گرم کردن میدان‌های پرکتیکال سیاسـی خلق می‌شود. هم از سویی تحولاتی رخ داده و دسترسی به آگاهی،دمکراتیک شده است. سطح سواد و آموزش مردم باال رفت.

روشنفکران چه نکنند؟

روشنفکران دیگر آن پوزیشن منحصر به فردی که کسی نمی‌داند ما می‌دانیم را از دســت دادند و در نتیجه دموکراتیک شدن دسترسی به منابع آگاهی با مردمانی مواجه هستیم که مطالباتشــان را بدون میانجی‌گری کانسپت‌ها و ساختارهای زبانی میدان مطرح می‌کنند. مردم به میــدان می‌آیند و خواست خود را مستقیم بیان می‌کنند. به‌کسی که می‌خواهند حمله کنند فحش ایدئولوژیک نمی‌دهند. همانطوری که از دل و ضمیر و گلویشان درمی‌آید و دلشان را خنک می‌کند، بیان می‌کنند. اگر مطالبه مشخصی دارند، صریح همان را به‌طور عینی و مشــخص اشــاره می‌کنند. همانطور که اعتمادشان را به آپاراتوس دولت از دســت داده‌اند، اعتمادشان را به گروه‌ها و زبان‌ها میانجی هم از دست دادند.بنابراین می‌خواهم بگویم مساله اصلی این است که روشنفکران با موقعیت بدیع مواجه هستند. روزی روشنفکری چشم‌انتظار آن بود بالاخره روزش برسد و باد به پرچمش بخورد مردم به‌ پیام دعوتش بپیوندند.

الان اصلا بازی اینطور نیست. تنازع میدان سیاست را بدون میانجی‌گری روشــنفکران پیش می‌برند. این به نظرم نکته‌ای است که هم فهم یک جنبش اجتماعی و نقش روشنفکری کردن را با یک ابهام مواجه می‌کند. گمان می‌کنم یا باید بگوییم اساساً دوران روشنفکری کردن به پایان رسیده است که خیلی‌ها میگویند اساساً پایان یافته دورانی است که بتوان روشنفکری کرد. ولی من گمان می‌کنم نوع دیگری می‌شود به داستان نگاه کرد. روشــنفکر کافی اســت که بپذیرد، نقش راهبری ندارد. اساســاً نقش راهبری کردن روشنفکران به پایان رسیده است. پایان یافتن نقش روشــنفکران یعنی از ســپهر جامعه‌ای ساده خارج و به جامعه پیچیده وارد شده‌ایم.

روشنفکران چگونه باشند؟

در درکی ساده از جامعه، جامعه بالاخره راه ملی‌گرایی را باید پیش بگیرد یا راه اسلام‌گرایی یا سوسیالیسم یا هر چیز دیگـری را و آن وقت برمی‌گردیم به اینکه کدام روشنفکر می‌تواند با سرمایه کلامی خود این راهبری را عهده‌دار شود. درک پیچیده از جامعه یعنی اصلاً جامعه قرار نیســت مسیر مشخصی را برود. جامعه کثرتی از مردمانی است که غایات متنوعی دارند. ثقل راهبری کننده ذهن و روان آنها به‌جای اینکه پیام‌های انتزاغی فلسفی کلامی مختلف باشد، قبل هر چیز صلاحدیدها و وجدان‌های متعهد فردی و گروهی آنهاســت. الان جامعه ایرانی به این سمت در حرکت است. همانطور که من پدر تا فرزندم را خوب متقاعد نکنم اعتبار پدری برایم قائل نیست، در عرصه اجتماعی هم مردم آن مردم نیستند که شــیفته یک سازمان کلای شــوند. وجدان‌های فردی، خصوصیت‌ها و موقعیت‌های واقعیشــان در میدان حیات اجتماعی، تعیین می‌کند کــه اصلاً چه می‌خواهند و دنبال چه هســتند؟ یعنی قبل از اینکه کانسپت معتبر آن را به جایی بکشاند،این همسطحی از رفع بیگانگی است.

ما از آن دوره گذشته‌ایم که میان من و خودم کلمه‌ها میانجی بودند.میان من خودم کلمه‌ها میانجی نیستند به آن معنای ایدئولوژیک تاریخ ایران معاصر بارها تجربه شده است. جوان امروزی بسیار سـاده، راحت و مسـتقیم‌تر می‌تواند با خود فردی‌ ارتباط برقرار کند و سمت‌وسوی زندگی خود را ساماندهی کند.

ما روشنفکران زاییده جامعه متعهد هستیم و اکنون در مسیر حرکت به سمت یک اجتماع مدنی هستیم؛اجتماعی که  آن جامعه غایت ندارد بلکه اخلاق غایت دارد. خودشان تشــخیص می‌دهند. جامعه قرار بود، غایت خود را تحمیل کند که من آن را راهبری کنم یا تو. این تفـاوت جامعه متعهد و جامعه مدنی اســت. عرض من این اســت که روشنفکری در شــرایط امروز قبل از آنکه اصلاً دعوت‌کننده و پیام‌آور باشد باید در مقام فهم قرار بگیرد، چــه اتفاقی افتاده اسـت؟ خیلی از تحلیل‌های خوبی که از نویسندگان و روشنفکران این روزها خوانده‌ام و ارزشمند هم بوده در مقام تحلیل می‌نشــینیم. یعنـی جمله را تبدیل به یک ابژه متعین شده پیشروی خودمان تبدیل می‌کنیم و بعد سعی می‌کنیم، تحلیلش کنیم. یکی از الگوی مارکس استفاده می‌کند و یکی از الگوی دیگر. روشنفکر باید قدرت همدلی با جنبش و رخداد اجتماعی را پیدا کند. صرفاً آن را دیگر ابژه نکند. دردهـا و رنج‌ها و جنبش‌ها فقط ابژه نیستند، باید درون آن دردها رفت و پذیرنده بود. ضرورت دارد روشنفکر گشوده باشد تا باروح یک حادثه یک دوران درگیر شوند. ما با یک گسل رادیکال در این دوران روبه‌رو هستیم؛ اول باید بتوانیم آن را فهم کنیم. بعد یاد بگیریم. شــاید کار روشنفکری کردن از امروز به‌جای تولید و خلق نظام‌ها کلامی منسجم این است که چگونه با مردم همگام باشـیم؟ سعی کنیم زبان آنها باشیم در میدان‌های پرکتیکال، رنج‌ها و آلامی که مردم میدان‌های پرکتیکال زندگیشان دارند. اگر بلد هستیم امکان زبان‌آوری را به آنها بیاموزیم. بالاخره چون این طیف توانایی بیشتری برای به زبان‌آوری دارد، می‌تواند بنویسد، سخنرانی کند، شعر بگوید و تولید کنــد... ببینید چقدر هنرمنـدان در این دوره موفق‌تر هســتند؛ برای اینکه زودتر از روشنفکران با ذهن انباشته از مفاهیم و کانسپت‌ها می‌توانند با روح رویداد پیوند بخورند و آن را بیان کنند. روشنفکران بهتر است قدری از فیلسوفان فاصله بگیرند، به هنرمندان نزدیکتر شوند.